صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
سرت رو بالا بگیر
و خداوند زنان کره را آفرید!
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
دوستان
نوشته های پیشین
چهارشنبه، 22 اردیبهشتماه 1389
ا
غم این روزها بعد از هر روز، بیشتر می شه...یکجوری هی بیشتر و بیشتر می شینه ته دل آدم...چون هر روز که می گذره بیشتر آدم فکر می کنه...به اینکه چقدر، چقدر می شه آدم کشت...؟ و چقدر می شه همچنان سرپا وایساد...؟
جهنمه اینجا حتما. خودِ جهنمه. به من نشون بدید که این آدم ها چطور می کشن؟ بعد چطور می خوابن؟ اونوقت صبح ها که بیدار می شن هیچ فکر می کنن به کسایی که دیگه نیستن...؟ کسایی که به خاطر اون ها نیستن، مردن؟ بچه دارن این ها؟ زندگیشون رو دوست دارن؟ هیچ کسی هست که به خاطرش ناراحت بشن؟ هیچ وقت کسی رو از دست دادن؟ مرگ می دونن یعنی چی؟
ا
با اون بالا بالایی ها نیستم ها...حساب کار ما از اون ها گذشته...دیگه معلوم نیست آدمن حاکمای این مملکت یا گرگ. من با اون سربازها ام...سربازن یا چکاره؟ همون ها که زندانی ها رو می برن پای چوبه ی دار...اون هایی که طناب رو می ندازن دور گردن...اون کسی که چهارپایه رو می کشه...این یه شغله مخصوصه؟
حرف من دیگه از عدالت نیست شده نیست. که به خاطر کدوم گناه ثابت نشده؟ توی کدوم دادگاه؟ حکم مرگ صادر می شه. حرف من اینه که شما که می کشید...چرا اینقدر تنها؟ چرا اینقدر غریبانه؟ یک نفر از خانواده ی هیچکدوم از این ها نبوده...وکیل این ها نبوده...یک آدم آشنا نبوده...این ها یک تلفن نزدن...فرصت یک خداحافظی نداشتن...شما که می کشید...شما که دارید یک زندگی رو می گیرید...یک لحظه حق اون آدم نیست؟ یک صدای آشنا؟ یک خداحافظی فقط...من به این فکر می کنم همش که یک آدمی قراره بمیره...پای چوبه ی داره و همه ی کسایی که اونجا هستن سربازای اجرای حکم و قاتلای خندان...و این آدم لابد همش چشم می گردونه برای یک نگاه آشنا...شاید باورش نمی شه تا آخرین لحظه...شاید فکر می کنه هر لحظه کسی برسه...شما که می کشید...شما که زندگی ها رو می گیرید...چی می رسه به شما از این غریبانگی...اصلا نمی دیدن...بذارید نمی اومدن...یک تلفن هم زیاد بود؟ اصلا می گفتید از مرگ نگن...از خبر کشتن نگن...می ذاشتید فقط آخرین بار صدای عزیزی رو بشنون...شما که دارید می کشید...چه حاصلی می گیرید از این غربت؟ از این شکنجه های قبل از کشتن...از این در انتظار مرگ گذاشتن...
ا
خدا رو شکر ولی. خدا رو شکر که اینبار که این سال های انتظار مرگ، شد حاصل چندین و چند نامه...نامه های از پشت دیوار...نامه های از محکومِ به مرگ...خدا رو شکر که چیزی موند برای ما...برای هزار بار و هزار بار خوندن...خدا رو شکر که قبل از مردن، همه فهمیدیم که چی گذشته به این ها...خدا رو شکر که کسی دردهای شکنجه ش رو با خودش به خاک نبرد...که به همه ی ما داد...که شما هم می کشید، هم می زنید...
لعنت به شما...لعنت به شما...
ا
ا
* طفلی به نام شادی دیریست گم شده ست
با چشم های روشن براق، با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر
ا
/شفیعی کدکنی
ا