صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
چهارشنبه، 8 اردیبهشتماه 1389
ا
امروز دراز کشیده بودم روی تخت و روم هم کرده بودم به دیوار. گوشیم کنار بالشم بود. یک دفعه ای دلم خواست زنگ می زدم به یک نفر. این بار دوم بود. بار اول چند وقت پیش بود و داشتم از یه خیابونی می گذشتم. هیمنجوری یکهو دلم خواست زنگ می زدم...
ا
دلم می خواست زنگ می زدم و می گفتم بیا دوست باشیم. از این دوست های خوب که همیشه هوای هم رو دارن و برای هم وقت دارن. که اگه ده ساله دیگه هم گذشت و ازدواج هم کرده بودیم و بچه دار هم شده بودیم، باز هم با هم دوست می بودیم. یک وقتی زنگی می زدیم و حالی می پرسیدیم.
ولی نزدم. نمی دونم این چه ویریه که هرچند وقت یکبار برای همین "یک نفر" می گیره. گیرم یکماه ما دوست بودیم با هم...یادم نیست اصلا...ولی بیشتر نبود. اون هم از راه دور. سر جمع یکبار هم، هم رو دیدیم. یک کتاب خرید برای من. توی تاکسی که برمی گشتیم، دستش رو انداخته بود گردن من. شب با خودم فکر می کردم خب اگر خوشش نیومده بود از من، می تونست عادی رفتار کنه، دلیلی به این همه صمیمیت نبود. خوشش اومد. ولی بعدا رابطه مون هیچ فرقی نکرد. هیچی بیشتر نشد. اصلا انگار از اول هم رو ندیده بودیم. فکر کردم خوشش نیومد از من، سو استفاده کرد ازم. چه می دونستم خب...مثلا چیکار می کردم...باید وقتی دستش رو می نداخت گردن من، بهش می گفتم دستت رو بکش عوضی؟ یا تا سندی، مدرکی چیزی نشون ندادی، حق نداری نزدیک من بشی؟...
خب دور بودیم از هم. رابطه های از راه دور پیچیده ن. تموم شد. نفهمیدم خوشش اومده بود یا سو استفاده کرد. بی خیالش شدم. بعدا، یکبار دیگه سعی کردیم دوست بشیم. دوست چجوری نمی دونم. نشد باز.
ا
حالا بعضی وقت ها دلم یک صدای قدیمی می خواد. یک کسی که از قبل می شناختم...اصلا دلم می خواد هزار بار توی رابطه های قدیمیم بگردم و با هیچکس جدیدی آشنا نشم...دوست دارم زنگ بزنم و یک دل سیر درد دل کنم...و بگم بیا دوست باشیم. و دوست بشیم. از این دوست های خوب که هوای هم رو دارن...حتی بعد ده سال...حتی بعد بیست سال...به هم زنگ بزنیم و حال هم رو بپرسیم...
اا
چند وقت پیش به دوستی می گفتم من مدلِ رابطه های مریضم...اگر رفتم با کسی توی رابطه، دیگه کار تمومه. اینجوری نیست که رابطه تموم بشه و منم راهم رو بکشم و برم. بر می گردم و حتما تا طرف رو به جنون نکشم ول نمی کنم...اصلا اگر خودم هم تموم کرده باشم بازم کرم می ریزم...نه که بخوام، نه. دست خودم نیست. نمی تونم آدم ها را خط بزنم و تموم. و بابت اینکه همیشه می مونن، همیشه فکر می کنم باید برگردم هر چند وقت یکبار. اگه خیلی تلاش کنم طرف رو از شرم خلاص کنم، هیچ وقت از شر فکرش راحت نمی شم...
کاش دوست می شدیم...
اا