صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
دوشنبه، 30 فروردینماه 1389
ا
دلم می خواد چشم هام رو می بستم و بیدار که می شدم همه چیز مثل قبل بود...
ا
...کنار خیابون منتظر وایساده بودم...شب قبل دعوای کوچیکی کرده بودیم و من حسابی قاطی کرده بودم...توی فکر بودم اصلا همه چیز رو به هم بزنم...چند دقیقه بعد با هم قدم می زدیم. اون شوخی می کرد و من سرسنگین بودم...توی رستوران که رو به روی هم نشسته بودیم، جفتمون می گفتیم و می خندیدیم...و من اصلا یادم رفته بود چه فکری کرده بودم و چیکار می خواستم بکنم...با هم که اومدیم بیرون و وقت خداحافظی که شد، یادم بود بیام و یه پستی بنویسم از "بهترین پسر دنیا". که کنارش که هستی چطور همه ی اخم ها و قهرها و دلتنگی ها غیب می شه یکهو...و چقدر زمان سریع می گذره لحظه های خوبِ با این پسر بودن...
فردا بازداشت شد. الان توی ماهِ سومه...
ا
دلم می خواد چشم هام رو می بستم و بیدار که می شدم همه چیز مثل قبل بود...با هم که از رستوران می اومدیم بیرون و بعدش خداحافظی که کردیم...و اون حاله خوبه اون روزم...و هیچ وقت فرداش نمی اومد...
ا
خیلی خیلی دلم تنگه...بهترین پسر دنیا...هفتاد و هفت روز شد...چقدر صبر...؟
ا
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت