صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
سرت رو بالا بگیر
و خداوند زنان کره را آفرید!
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
دوستان
نوشته های پیشین
دوشنبه، 23 فروردینماه 1389
اا
حدودا یه هفته پیش بود که یه کارتونی می دیدم از تلویزیون و هی می خواستم بیام اینجا و ازش بنویسم و هی پشت گوش انداختم تا حالا که اینقدر دیر شد. اینه که الان اصلا یادم نیست کدوم برنامه بود و اسمه کارتونه چی بود؟ ولی به هرحال چیزی که می خواستم بگم درباره ی موضوعش بود.
اا
یه جزیره ای بود که شهرونداش یه سری حیوون خیلی عجیب غریب بودن (عجیب غریب از این نظر که اصلا معلوم نبود این حیوونا خرسن، خرگوشن، گربه ن یا ترکیبی از هر سه؟!). یکی از همین حیوونای عجیب غریب که توی جزیره زندگی می کنه نیناست. شوهره نینا روزنامه داره. (از اول ندیدم و نمی دونم دقیقا چطور شد)...احتمالا از بی حوصلگی نینا بود که شوهرش بهش پیشنهاد می ده تا یه پیتزایی راه بندازه تا کاری بکنه و بیکار نباشه. به زودی کار پیتزایی نینا به قدری می گیره که صداش توی کل جزیره می پیچه و تنها رستوران جزیره هم ورشکست می شه. و چون نینا پیتزاهاش رو به وسیله ی دستگاه چاپ روزنامه ی شوهرش تکثیر می کنه (کارتونه دیگه!) کار شوهرش هم کمرنگ می شه چون نینا کلی سفارش می گیره.
اما از بد حادثه کم کم یک نفر آدم حسود سر و کله ش پیدا می شه و مدام توی کار نینا سنگ می ندازه. دوچرخه ش رو پنچر می کنه تا نتونه پیتزاها رو برسونه و جای آرد و گچ رو با هم عوض می کنه و خلاصه حسابی کار و بار نینا رو لنگ می کنه. کارآگاه جزیره وارد عمل می شه و به نینا پیشنهاد می ده تا بزرگترین پیتزای جزیره رو بسازه. نینا این خبر رو اعلام می کنه و خودش و کارآگاه کمین می شینن که ببین کی می یاد خرابکاری؟
و متوجه می شن که خرابکار، شوهر نینا بوده. وقتی که مچش رو می گیرن، هیچ اتفاقی نمی افته. (کارآگاهه که کلا انگار مسئله خونوادگیه بی خیال می شه!) نینا هم خیلی عادی می پرسه چرا اینکارو کرده؟ و اونم جواب می ده برای اینکه نینا سرش کلی گرم کارش شده و به اون بی اعتنایی می کرده. نینا می بخشدش. فردا بزرگترین پیتزای جزیره رو افتتاح می کنن و همه ی حیوونا می یان و می خورن و کلی به دوباره راه افتادن پیتزای نینا تبریک می گن. ولی نینا اعلام می کنه که این آخرین پیتزاییه که ساخته. چون از این به بعد می خواد غذاهای خوشمزه ش رو فقط برای شوهرش درست کنه. همه دست می زنن و به خوبی و خوشی تموم می شه.
ا
بی خیالِ اینکه آیا حسادت کار درستیه؟ آیا خرابکاری رو می شه توجیه کرد؟ آیا حتی یه تذکر کوچیک در تقبیح کار شوهره لازم نبود؟
یه وقت دیگه ای اگر بود حتما یادم می بود که زودتر این رو بنویسم. ولی ماها همه سرمون رو شلوغ کردیم مابین اخبارِ همیشه بد این روزها و کسلی که حوصله ی خودمون هم نداریم...و این وسط فقط انگار صدا و سیما خوش خوشانشه که داره درسای شوهرداری رو از همون بچگی برای دخترا پخش می کنه و حقوق مردانه رو به پسرا یادآوری...
حال تهوع دارم از این مملکت.
ا