صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
جمعه، 21 اسفندماه 1388
ا
پریروز بود یا یک روز قبل ترش، وسایلم رو که برداشتم بزنم بیرون، می دونستم می خوام برم تلفن کنم.
آژانس گرفتم. وقت نداشتم برای تلف کردن. باید حتما یه تلفن می زدم. توی ماشین نشسته بودم و فکر می کردم می رم و بهش می گم که یه آدم عوضیه...که این رسمِ دوستی نیست...و خاک توی سرش برای رفاقتش. رو به روی مخابرات پیاده شدم. کابین 1. سریع گوشی رو برداشت. فکر کردم من با این دختر از دبیرستان دوستم. حق دارم که ازش توقع داشته باشم. سلام و احوالپرسی که می کردیم، یک کلمه با من بود و یک کلمه با کسی دیگه ای کنارش. نمی دونم کدوم گوری بود و دورش کلی شلوغ بود. مدام می گفت گوشی، گوشی...و صداش می اومد که به یکی می گفت بذارش فلان جا، یا حالا پس من کی بیام،...باید بهش می گفتم بره یه جای خلوت و فقط با من حرف بزنه. عوضش گفتم بعدا زنگ بزنم؟ گفت آره. 10 دقیقه ی دیگه بزن. قطع کردم.
حالا سه چهار روز گذشته و حرف نزدیم. مرده شورش رو ببرن. گیرم از دبیرستان هم دوست بودیم. لیاقت شکایت هم نداره.
ا
یه دوست دیگه هم هست. همه چیز رو به هم می گیم...یا می گفتیم. اون گور به گور شده هم اصلا پیداش نیست. بیشتر از یه ماهه که ازش خبری ندارم. تا امروز که یه دفعه زنگ زد. خب من چی بگم بهش؟ این یکی رو اصلا از اول قصد شکایت هم نداشتم. به درک که پیداش نبود. دو کلمه حرف زدیم و بعدش خداحافظی. تحویلش نگرفتم.
یه دختره دیگه هم هست. یه شب اس ام اس زد که حالت چطوره؟ بی انصافی نکردم و صاف براش نوشتم افتضاح. براش گفتم که چی شده. نکرد حتی اس ام اس بعدی رو جواب بده. رسما بی خیالم شد. یعنی بعد از اونکه بهش گفتم چه حالی دارم، حتی یه آرزوی خوب هم برام نکرد...حتی یه انشالا به خیر می گذره ی ساده هم نگفت...هیچی، هیچی. فقط گوشیش رو گذاشت کنار و گرفت خوابید لابد. حالا هرچند وقت یه بار یه اس ام اس می زنه که سلام و چطوری...جوابش رو که نمی دم نمی فهمه. لابد پیش خودش، ادم بده منم.
ا
تموم شد دیگه. مگه آدم چندتا دوست صمیمی داره. یا فک می کنه که داره. اینجوریه که روزام وحشتناک افتضاحه...اگه یه وقت دیگه ای بود شاید یه زنگی می زدم بهشون...حاضر نمی شدم کوتاه بیام. شده فحشم بدم، زنگ می زدم بهشون و حقشون رو می ذاشتم کف دستشون. بعدش یا قهر می کردیم یا آشتی.
ولی یه وقت دیگه نیست. منم ولشون کردم. به درک که حالا هیچ دوستی ندارم دیگه. مثلا این همه مدت فک می کردم اینا دوستامن، چی شد؟ اینم تهش. اینا، حداقل دوتای اولیشون، جیک و پوک ما رو می دونستن. بعد نکردن توی این یه ماه یه حال کوچولویی بپرسن که آخه لامصب، چه می کنی تو؟
ا
دیروز دراز کشیده بودم که مادرم اومد توی اتاق. اومد نشست روی زمین رو به روی تخت و گفت به من بگو چته؟ می گفت من مادرم و می فهمم که تو خوب نیستی...این بی حالی ها و از کوره در رفتن ها و کسلی و ...بعد من یه دفعه اشکام ریختن پایین...اونوقت مادرم پاشد اومد روی تخت نزدیکم و گفت به من بگو. بهش گفتم می خوام آزاد شه...برگرده...بی حوصله گفت انشالا می شه...مثل بقیه...به من بگو واقعا چته...
پا شدم، مانتو رو از یه گوشه و شال رو از گوشه ی دیگه برداشتم و زدم بیرون...و همه ی طول خیابون رو گریه کردم...
ا
من اینقدر بد بودم...یا اینقدر در حق تو ناملایمتی کردم...که لایق حتی یه همدردی کوچیک هم نباشم؟
من بدم، و این حال بد رو تو خوب می کردی همیشه که حالا 38 روزه که نیستی...
ا