صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
جمعه، 23 بهمنماه 1388
ا
من همش دلتنگ اینم که اونجا، توی اون اتاق کوچیک تنها، وقتی که لابد کاری نداری جز فکر کردن...فکر کنی که برام مهم نبودی...که بقیه ای بودن توی زندگیم...شک کنی به دوست داشتنم...و ندونی که این بیرون، قلبم یک لحظه از دوریت آروم نمی گیره...و اشک هام بند نمی یاد...و همش و همش و همش به یادت هستم...
یا از اون بدتر...فکر کنی لیاقتش رو نداشتم...و خط بکشی دورم...و به یادم نباشی اصلا توی همه ی این لحظه هایی که بیرون سخت تر می گذره بدون خودت...
ا
و اصلا نمی دونم چیکار کنم که جبران بشه کمی از این تندی ها و بدی های آخر...شاید یک وقتی که پیش مادرت هستم، حس کنی یکبار...یا وقتی توی چشم های پدرت نگاه می کنم که همون چشم های مهربان رو داره...یا شاید دست بندت رو که بستم دور مچم، بو که می کنم به یادت، بفهمی یکبار...جا بخوری...چه می دونم...نشانه ای...
ا
اکاشکی می دونستم که بخشیدی من رو...که می دونی که مهم ترین هستی برام...که دوستم داشتی هنوز...
به یادم باشی کاشکی...
ااا
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت