صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
جمعه، 9 بهمنماه 1388
ا
آشنای عزیزی ایمیل زده برام از راه دور. که نوشته هام مبتذل شدن....پرسیده چطور از نوشته ای مثل گردنبد (همین بود منظورش فک کنم) رسیدم به این روایت های بی ارزش مثل چند پست قبل...کجاست عاشقانه نویسی های گذشته؟
ا
خب، جوابش اینه: عشقی نیست!...چه کنم خب؟ مرد نمی گم نیست. یکی هست همین نزدیکی ها...تنها چیزی که نیست، کمترین احساسه. بابت همین حس نداشته هم چند روز پیش بهم می گفت مواظب باش رابطه مون رو قاطی احساست نکنی...می تونستم همونجا خفه ش کنم...بهش گفتم بهتره مواظب خودش باشه که عاشق من نشه چون هیچ علاقه ای بهش ندارم و ممکنه آسیب ببینه...رو کم کنی نبود. علاقه ای نیست واقعا...فقط همین تذکرهای خودخواهانه ی هر از چندگاهشه که دیگه آرامش هم نیست...
یکی دیگه هست که علاقه هست...اینجا نیست ولی...ماهی یکبار، شاید هم رو ببینیم...اینقدر دوریم از هم و هر دو اینقدر شلوغ که رابطه ی از راه دورمون بیشتر دعواست و وقتی به هم می رسیم رفع و رجوع کینه ها و تا آشتی کنیم وقت خداحافظی دوباره...
کسی دیگه ای هست دورتر از دومی...آدم دوباره سر و کله پیدا شده ی یه رابطه ی قبلی...که اصلا نمی دونم کجا می تونم بذارمش و اینقدر از تجربه ی قبلم خسته م که انگار حوصله ی امتحانش هم ندارم...خودش هم که تنها کاری که نمی کنه کمکِ...خسته تره از من لابد از تجربه ی خودش و آدم های اطرافش که از من قاطی ترن شاید...
عشق، نیست ولی....از خودم مرد بسازم و اسب و قصر؟ چه کنم خب؟ داستان سرای خوبی اگر بودم شاید...
ا
چند شب پیش خواب می دیدم بچه دار شدم. پسر بود. خیلی بزرگ نسبت به یه بچه ی تازه به دنیا اومده و سنگین...دوست داشتم دختر باشه. پدرش هم نمی دونم کی بود. افسرده بودم. فکر می کردم بچه رو ولش کنم تو خیابون...دلم نمی اومد...گذاشتمش خونه...مثل یه عروسک بزرگِ همش خواب بود. خواستم برم بیرون، بوسیدمش...وقت برگشتن، سراغش رو گرفتم...خواب بود باز...رفتم پیشش، بغلش کردم به سختی و بردمش اتاق خودم که جلوی چشمم باشه...کاری که نداشت بچه ی طفلی...هر از چندگاهی دستی می کشیدم به موهاش یا بوسه ای...خواب بود همش...
بیدار که شدم نبودش...شب با مرد اول حرف می زدم. گفتم خواب دیدم بچه دار شدم...گفت خوب بود؟ گفتم پسر بود...با ناامیدی گفتم...ولی خوب بود...آروم گفتم...روم رو اونور کردم بعدش و دیگه حرف نزدیم...و من ته قلبم دلم بچه م رو می خواست که توی خوابم جا مونده بود...کاری که نداشت طفلی...می بوسیدمش گاهی فقط...خواب بود همش...
تازه شبش توی رختخواب سینه هام تیر می کشید از درد شیر...پسـ.تانه خب چه می فهمه این ها رو...حالا من هی بهش می گفتم بچه مونده توی خواب...آروم می گرفت مگر؟ باور کرده بود خب...شیر داشت...
ا
نه که دلم عشق نمی خواد...که دست یکی از این مردها رو که می گرفتم، گرما از توی انگشت هام می رفت تا قفسه ی سینه م...که روش رو که اونور می کرد، پشت گردنش از لای موهاش و یقه ی پیراهنش انگار جای لب های من بود برای بوسیدن...نه که دوست نداشتم کادو که می گیرم این بار از مردی، خونه که می رسم، درش که می یارم از کیفم از لای نایلون و کاغذ کادو...دست های مرد رو می دیدم وقت خریدنش...لبخندش...نگاهش...بعد کادو رو که می ذاشتم روی قفسه ی کتاب ها انگار عکس مرد بود با دست هاش و لبخندش و نگاهش به من، نه به کادو که می خرید...
ا
حالا که چی؟ اینقدر خوبم با همین ها. زندگیم یک روال عادی نسبتا آرومی داره. کارم خوبه، دوست هام خوبن، تصمیم های خوبی می گیرم...بعضی وقت ها استفراغ می گیرم فقط...باید بدوم برم دستشویی و هی عق بزنم تا دوسِت دارم های نگفته و بوسه های نکرده و دست های نگرفته ی باد کرده ی روی دلم خالی بشن و بریزن بیرون...بعد که سیفون رو می کشم و دهنم رو توی روشویی می شورم، خوب می شم باز...و زندگی برمی گرده به روال عادی نسبتا آروم...کار خوب، دوست های خوب...تصمیم های خوب...
اا