صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
پنجشنبه، 24 دیماه 1388
ا
امروز دومین سالگرد ابراهیم لطف الهی، دانشجوی کرد بودش که توسط اطلاعات بازداشت شده بود و بعدش خبر خودکشی مشکوکش رو به خونواده ش دادن. درحالیکه هیچ وقت اجازه ی کالبدشکافی داده نشد و جسدش بدون اطلاع خانواده، دفن شد، گفته می شه که تحت شکنجه های شدید کشته شده.
ا
امروز با چند نفر از دوستان به همین مناسبت رفته بودیم سر خاکش. ما دیرتر رسیدیم و خبری از بقیه به جز خانواده ش نبود. و البته چندتا ماشین پلیس و کلی سرباز مسلح که تمام اطراف رو محاصره کرده بودن. پدر پیرش رو قبلا وقتی برای گرفتن پرونده ی پسرش رفته بودم خونه شون، دیده بودم. بالای 70 سال داره، خیلی لاغر و شکسته ست. همونطور که کنار ما ایستاده بود، آروم گفتش که قبل از رسیدن ما خیلی شلوغ شده، ولی مامورا همه رو پراکنده کردن.
همین حین ها یکدفعه ماموری به تندی اومد و رفت سراغ دخترش که کنار خاک نشسته بود و مخفیانه با موبایلش یه عکس از مامورا گرفته بود و سریعا موبایلش رو گرفت و خیلی خشن گفت که اجازه ی عکسبرداری نداره کسی و بدون اینکه جواب اعتراض های دختره رو بده، برگشت سمت مامورها.
بعدش یه لباس شخصی از فاصله ی نه خیلی دور، مشغول فیلمبرداری از ما شد که همون دختر و بقیه ی خانواده به شدت اعتراض کردن که وقتی به اون ها اجازه ی عکس گرفتن داده نمی شه، اونا هم حق فیلم گرفتن ندارن و مجبور شد دوربینش رو کنار بذاره. بعدش چندتا از پلیس ها اومدن و مودبانه خواستن که افراد به جز خانواده (که در اون لحظه فقط شامل من و سه دوستم می شد!) بعد از فاتحه برن و نمونن. ما هم دوباره تسلیت گفتیم و رفتیم سمت ماشینمون. پایین تر، بچه ها دوباره وایسادن برای اینکه برن سر خاک پدرشون. همین که از ماشین پیاده شدیم، سه نفر از یه ماشین سمند نقره ای با شیشه های دودی اومدن بیرون، همراه با دوتا از لباس شخصی هایی که بالاتر هم بودن و سریع مختار زارعی رو صدا کردن طرف ماشین...خواهرش رو گفتن طرف دیگه وایسه و توی کمتر از یک دقیقه بدون اینکه اصلا بفهمیم چه اتفاقی داره می افته، سوارش کردن و گاز دادن و رفتن و ما هنوز گیچ بودیم از اینکه چی شد؟!
اا
وقتی خواهره برگشت سمت مزار ابراهیم لطف الهی و به مامورای انتظامی شکایت کرد، گفتن به اونا هیچ ربطی نداره و به هرحال تا غروب هم آزاد می شه. و البته تا الان که ساعت از 11 شب گذشته، خبری ازش نشده.(الان دوستم خبر داد که رفتن خونه شون رو هم تفتیش کردن). بعدا مشخص شد 10 نفر دیگه هم قبل از ما به همین ترتیب توی مراسم امروز بازداشت شدن. یعنی مامورا جلوی جمع مودبانه تقاضای رفتن جمعیت رو می کنن و دورتر، اطلاعات دستگیر می کنه. بعدش هم که تلفن و تلفن کاری ها برای خبررسانی و چه کنیم چه نکنیم...
اتا به حال فقط خونده بودم "بازداشت خودسرانه و بدون حکم" و حالا از نزدیک هم دیدم. اینقدر ساده و سریع اتفاق افتاد که دوستم هر از چند دقیقه یکبار برمی گشت می گفت چه مفت مفت گرفتنش ها !! واقعا باور اتفاقی که جلوی چشممون افتاد خیلی سخت بود.
اا
یک مردمی بابت توی خیابون جمع شدن، کشته می شن و بقیه همه شاهدن از نزدیک...عده ای نصفه شب حمله می شه به خونه شون و بازداشت می شن...بقیه همه فرزندی، آشنایی، کسی رو دارن دربند که همش نگرانش باشن...
بعد امروز، یک نفر رو جلوی چشم من گرفتن، و من انگار آب شدم از ترس...استرس این اتفاق بود یا خجالت این ترس بی موقع، سردرد وحشتناکی گرفتم که تا سه تا کدئین نخوردم آروم نگرفت...اینجوری نبودم قبلا...ترسو شدم خیلی...دارم می رم بخوابم...
ا