صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
دوشنبه، 21 دیماه 1388
ا
چند روز پیش که دخترخاله م رو دیدم، ازم خواست ازش زیست بپرسم برای امتحان فرداش. اینجوری شد که یاد سال اول دبیرستان خودم افتادم و اینکه زیست رو چقدر دوست داشتم واقعا و فک کنم به اینکه چرا من نرفتم تجربی؟!
البته یادم هست. اون موقع من ریاضی هم واقعا دوست داشتم و مهندس شدن و اینا هم دوست داشتم خیلی زیاد. برعکس واقعا از دکتر شدن متنفر بودم. یعنی احساس خیلی بدی داشتم از اینکه شغل خیلی کلیشه ای هست و نمی دونم چرا اینقدر مطمئن بودم که حالا حتما پزشکی می یارم و بعدا دکتر می شم ! که بعدش اولین کسی که بهم بگه خانم دکتر، خودم رو بکشم !
عوضش الان خیلی احساسم عوض شده. یعنی چندباری که با خاله م و یکی دیگه از آشناهای ماما رفتم بیمارستان و اون جو اونجا و دکترا و پرستارا و مریضا رو دیدم، احساسم دیگه اونجوری نبود...بعدش هم فهمیدم اصولا از رشته ی ریاضی، آدم خاکبرداری شن های کویر هم بیاره، می تونه مهندس باشه و کجای این کلاس داره؟
ا
خلاصه دخترخاله م داشت بیماری های در اثر کمبود ویتامین D رو توضیح می داد و منم توی همین فکرا بودم که یکدفعه به ذهنم رسید که چرا من یکسال دیگه نشینم پشت کنکور و برم تجربی اینبار؟!! یعنی واقعا یکسال بشینم بخونم ها این دفعه ! (آخه تجربیه دیگه، شوخی که نیست). بعد به این فکر که رسیدم دیدم اگر قراره یکسال بشینم بخونم، واقعا من خیلی وکالت رو هم دوست دارم و خیلی هم مرتبط با کارایی که می کنم هست و چرا انسانی نخونم؟ اتفاقا خیلی از دوستامم بهم توصیه کردن که برم انسانی...
از اونور اصلا مطمئن نیستم که من واقعا یکسال بتونم همه چیزم رو کنار بذارم برای درس...یعنی اگر بخوام دکتر بشم یا وکیل می دونم که باید اینکارو بکنم. ولی نمی تونم تصمیم بگیرم که اگر یکسال از این کارام بگذرم، گیرم که بعدا بتونم دوباره برگردم به کارام، این یکسالی رو که از دست دادم، این کاری رو که ول کردم نصفه نیمه، بعدا پیشمون نمی شم؟ درحالیکه همه ی وجودم کاری که الان دارم می کنم رو دوست داره؟
اینجوری شد که گیج شدم باز. فک کردم بشینم همین زبانم رو بخونم امسال بلکه قبول شم همینجا...اینجوری نزدیک کارم هستم، درسم می خونم، بعدش هم که کارم و درسم تموم شدن می تونم برم دنبال هنرپیشگی که واقعا دوست دارم !
ا
اَه اَه اَه ! خب من چیکار کنم که بقیه همه از همون اول می دونن می خوان چه کاره بشن؟! من همه ی اینا رو نه که فقط دوست داشته باشم، که مطمئن هم نیستم اصلا اگر هر کدومشون رو انتخاب کنم، بعدا برای یکی دیگه شون پیشمون نشم؟
و حالا با همه ی این گیجی و تصمیمی که هنوز نگرفتم و نامطمئن بودن، تنها احساسی که ندارم از دست دادن زمانه که همین آخری روزی 10 بار عین ورد توی گوشم خونده می شه که در آستانه ی 20 سالگی هنوز تصمیمی نگرفتن برای درس و آینده بسیار خطرناک و دیر است ! نمی دونم من این همه درس خونده ی بیکار و علاف که ریخته، چه گلی زدن به سر پدر مادرشون که پدر مادر من بابت نزدنش اینقدر هی من رو سرزنش می کنن. از اونور این همه آدم درس نخونده ی باشخصیت داریم ! (ایناها دیگه نمونه ش!) بعد هم درس خوندن واقعا تنها چیزیه که هیچ وقت به نظر من براش دیر نمی شه. ندیدین این آدما رو سر 40 سالگی و بیشتر می شینن قشنگ با خیال راحت شروع می کنن درس خوندن؟
ا
حالا این جامعه ی ما همه چیزش سنتیه...همه چیزش همونطور مونده...عدل باید تو این دخترا رو فرستادن دانشگاه پیشرفت کنه ! خداوکیلی جای خودکشی نداره؟! مملکته داریم؟!
ا
ا
پی نوشت: این کاری که الان دارم می کنم و هی راه به راه بهش اشاره شده، نمی تونم الان توضیح بدم. به زودی علنی خواهد شد.
ا