صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
چهارشنبه، 16 دیماه 1388
ا
نمی دونم چرا این بار اینقدر منتظر این اتفاق دیشب بودم.
ا
تا به حال اینقدر روزها رو نشمرده بودم...هی روی تقویم حساب کتاب نکرده بودم...اینقدر آخرین بارمون رو مرور نکرده بودم...نه اینطوری...شب که نبود. اون رو یادم بود خوب...شاید ربطش به دم صبح بود...قبل از خدافظی...که از پشت چسبید به من و همونجوری ایستاده کنار تخت شروع کردیم...تا بعد که من افتادم روی تخت و اون همونطور وایساده بود...
یادم هست قشنگ که یه درد عجیبی از بین پاهام تا توی دلم می رفت انگار...و همراهش عطش شدید خواستن...یادم هست خودم بودم اخم کرده نمی دونم از درد یا آفتابی که از پنجره می رسید به اتاق و می گفتم باز هم...و درد و سرعت و فشار و همه چی بیشتر می شد...و خوشی غریب پنهان...
بعدش اون از اتاق می رفت بیرون و من درازکش روی تخت، سختم بود پاهام رو جمع کنم...یادم نیست ولی خوب که قبل از اینکه بره بیرون بود یا بعد از اینکه برگشت که پرسیدم ازش که اومد...؟ گفت نه، بدهکار باشم این بار رو...خندیدیم بعدش برای اینکه بدهکار بود به من از شب قبلش و ته ریشی که حوصله نکرده بود بزنه...
ا
و از همون صبح من منتظر بودم...خب وقتی همه ی کنترل رو بدی دست دیگری و همه چیز رو بذاری پای اعتماد همینه...بعدش اصلا نمی دونی چیزی شد...نشد...اگر اومد و شد، سهم تو چقدر بود؟ سهم اون چی؟ حالا گور ننه بابای جامعه ی سنتی، تو مدرنش هم حساب کنی، آبروریزی نیست اولین بار و ...؟ چقدر ناشی؟ چقدر بی توجه؟ بعد اسمت هم هست روشنفکر؟ اصلا حالا وقت این هاست؟ چه کار کنم من با این دم بریده ی جنبیده که حالا رسیده به گردالی کوچیک درونم و چند ماه بعد تازه می خوان چیزی بشن...؟ بگذرم ازش و هیچ وقت نفهمم چی می تونست باشه...کی می تونست بشه...چه شکلی...به کدوممون می رفت...ایدیولوژیش چی می شد...باورهاش چی ها...سر به راه می بود...سنت شکن می شد...چجوری می خندید...چجوری غمگین می شد...عاشق کِی می شد...
ا
نگهش دارم یا و فرار کنم برای فرصت فهمیدن همه ی این بالایی ها...بعدش کجا برم؟ چجوری برم؟ چقدرش پای منِ چقدرش اون؟ اصلا اگر نخواست، باید نگهدارم؟ اصلا مگر باید نظر بخوام؟ مگر من می خواستم؟ اینجوری، اینجا، الان؟
هفت روز گذشت...و من هفت روز هی روزها رو شمردم و روی تقویم عقب جلو کردم...و هفت ها بار آخرین بارمون رو مرور کردم و یکبار گذشتم ازش و بار دیگه نگهش داشتم...تا دیشب...
ا
اتفاق افتاد. توی دستشویی...فقط چند قطره...اومدم بیرون، نوار گذاشتم و رفتم توی تخت...یک چیزی خالی بود...یک چیزی که می دونم که بود...مطمئنم که بود. و دیشب تموم شد...همه چیز از بین رفت...هیچ وقت معلوم نشد چی می تونست بشه...اینجوریه که چند قطره خون همه چیز رو می شوره و با خودش می بره...و بعدش هیچی نیست به جز چند قطره خون...
ا
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت