صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
چهارشنبه، 18 آذرماه 1388
ا
طرف های ارومیه ام. کمی بالاتر به طرف شمال غربی. هوا به شدت سرد...همراه با بارش برف در بعضی نقاط !
تعطیلی اول هفته که خونه بودم هی خواستم بنویسم...هی لپ تاپم رو باز کردم روی زمین...صفحه ی سفید رو آوردم بالا...دراز کشیدم فک کردم...وول خوردم یه کم...جمع کردم خودمو نشستم...یه اس ام اس اومد...خوندم جواب دادم...از اول سعی کردم...
ا
علی ایحال ! نتیجه ش این شد که الان که چهارشنبه ست از کامپیوتر قدیمی کافی نتی اطراف ارومیه به طرف شمال غربی، دارم آپ می کنم...پس یعنی خلاصه لابد نشده هرکاری کردم! توضیح اضافی لازم نداره دیگه...
دلیلش اما مخلوطی بود از گیجی، اعصاب خوردی، گیجی، حواس پرتی، گیجی، شلوغی، گیجی...(خیلی گیج بودم واقعا!). بعد الان هم که اومدم اینجا نمی تونم از اون چیزی که اون موقع می خواستم بنویسم، بنویسم...برای اینکه الانم گیجم ! یعنی این چیزی که می خوام ازش بنویسم گیجم کرده...بعد وقتی می خوام ازش بنویسم چون گیجم نمی شه خب...!
ا
نیاز دارم به بازپروری ذهنی...که اون نیاز داره به برگشت به خونه...به خلوت...که دراز بکشم روی تختم و از پنجره نگاه کنم به درختایی که حالا همه ی برگاشون ریخته و می شه از لای شاخه های لختشون قشنگ شب رو دید...بعد بشینم برای خودم فک کنم...
نمی شه که توی این شلوغی...که باید حواسم باشه اطرافم...به کار...به آدما...آها به همین الان که دوستم کارش تموم شد و با اون یکی دوستم وایسادن منتظر من...بعد چجوری می شه نوشت الان هرچقدر هم من تازه دستم گرم شده باشه؟ چه برسه به فکر کردن و بازپروری ذهنی !
اا
علی ایحال ! این بمونه برای روزی که پیر شدم و نشسته بودم اینجا رو بخونم و ببینم این روزا داشتم چه می کردم، کجا بودم و چه خبر...برای خودِ گیجِ این روزها !
ا