صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
پنجشنبه، 28 آبانماه 1388
این مدت همش سفر بودم. دیروز برگشتم خونه و دوباره شنبه می رم. داریم اطراف کردستان رو آبادی به آبادی می گردیم. یک جاهایی که من هیچوقت نرفتم و ندیدم. و حالا با یک عدد 206 (که اصلا به درد بعضی جاده های خاکی و بد مسیر نمی خوره) و دو عدد دوست، دارم می رم و می بینم و یک عالمه از این طبیعت بکر و جاده های خیلی قشنگ که هیچکدوم مثل هم نیستن و منظره های بی نظیر، حظ می کنم.
ا
بعد هی می خوام بیام بنویسم از این طبیعت...این جاده ها که یک طرفش دشتِ و یک طرف دره...با درختای قرمز و گلای نارنجی...یا منظره ی دور کوه ها که مثل سایه ن توی ابر و هوای بارون...خونه های روی هم تا کمرای کوه...آبادی هایی که وقتی توشون قدم می زنی، حتی توی پاییز هم، سبز خوش رنگ می بینی...
من اصولا آدم طبیعت و این ها نیستم خیلی...مثلا اهل کوه و پیک نیک و اینجور برنامه ها...معمولا ترجیح می دم برم سینما یا کافه نشینی یا یه نمایشگاه عکس مثلا...ولی نمی دونم حالا این حس الان ربط به جو سفرهای این روزها داره یا واقعا طبیعت دلنشینه و من بی احساس بودم؟!
ا
البته با همه ی این ها، اصلا تحت تاثیر زندگی توی این محیط ها نیستم. امکانات کم، فرهنگ سنتی،...فکر می کنم اگر می شد محیط رو گرفت جدا کرد از اون اجتماع، چقدر چیز بی نظیری می شد. مثلا یه آبادی به همون شکل سنتی، خونه های روی هم و اون طبیعت بکر...بعد داخلش یه زندگی مدرن...فرهنگ امروزی، امکانات رفت و آمد راحت...یه ترکیب خیلی خوب می شد به نظر من...نمی دونم چرا هیچ معماری، مهندس عمرانی چیزی به فکر ساخت همچین آبادی نیست ! اینجوری هم آدم زندگیش رو داره مطابق با روز و نه عقب افتاده تر...و هم اون ساختار و طبیعت و شکل قدیمی خیلی می تونه روحیه ی آدم رو باطراوت کنه...تصور کنین هر روز که بیدار می شید پنجره تون رو به دره باشه...و برای اینکه برید نونوایی از کوچه های خاکی بارون خورده رد بشید...یا برای اینکه با همسایه تون صحبت کنید، روی پشت بوم هایی که همه به هم راه دارن هم رو ببینید.
از اونور توی خونه، عکساتون رو روی فلیکر بذارید، یوتیوب فیلم نگاه کنید، پیامای فیس بوکتون رو چک کنید. در همین حین، دینگ دینگ مایکرویو دربیاد که غذاتون رو گرم کرده. چشه این زندگی؟ یه نقص پیدا کنید فقط برای من...والا حرف نداره.
ا
شنبه می ریم اطراف بانه و سردشت. عکس ها رو شاید بعدا بذارم. این روزها که سفرم ولی اینترنت ندارم. ایمیل های دیر پاسخ، سر نزدن به وبلاگ ها، چراغ خاموش چت و این ها، دلیلش همینه. نیستم. مرسی از درک و همیاری شما !
ا