ا
وقت هایی که پر.یودم، هزار جور خیال می کنم...همینجوری که دراز کشیدم توی تختم صدتا پست می نویسم برای وبلاگم و همه رو خط می زنم...با ده نفر همزمان توی ذهنم دعوا می کنم...اصلا عجیب این وقت پر.یود دوست دارم کارهای خطرناک بکنم...مثلا فکر می کنم برم بندبازی یاد بگیرم...از این ها که توی سیرک ها روی یه بند راه می رن و می پرن و جنگولک بازی در می یارن...یا کارهای احمقانه...
امثلا می شینم همه ی پسرهای زندگیم رو مرور می کنم...بعد تک تک فکر می کنم بهشون زنگ بزنم و بگم که می خوام خودکشی کنم...و بگم که همه ش تقصیر اون هاست...یکجور جلب ترحم و این ها...و بعدش واقعا برم خودکشی کنم و خیالم تخت باشه که تا آخر عمر بدبختشون کردم با عذاب وجدان...بعدش یهو می بینم هیچ کسی نیست که واقعا بخوام اینقدر ازش جلب ترحم کنم...یعنی این پسرهایی که یک وقتی بودن و کلی مهم هم بودن، حالا محض رضای خدا یه نفر توشون نیست که من واقعا بخوام بهش زنگ بزنم و همه ی تقصیرای دنیا رو بندازم گردنش و به ظاهر به خاطر اون و در واقع همینجوری، خودکشی کنم...
ا
بعد یکدفعه احساس خلا می کنم...احساس خالی شدن...احساس هیچی...یعنی اینجوری که انگار همه ی ذهنم و فکرم و روحم با خونم خالی می شه ازم...و جذب نوار بـ.ـهداشتی خارجی آلویزم می شه که اینقدر سبکه و به قول دوستم، اصالت داره که اصلا آدم نمی فهمه که یک چیزی پاش هست که کلی خون و روح و مغز توش ریخته...
ا
کلا یکجور عجیبی می زنه به کله م وقت این پر.یود...مثلا خوشم می یاد بیخودی کارهای مهمی که براشون کلی برنامه ریزی کردم رو کنسل کنم...یا بزنم زیر قول و قرار هایی که گذاشتم... یا اصلا یکدفعه ای خوشم می یاد یکی رو بُکشم...
مثلا دوست پسرم رو که از دوستای قدیمیم هست و تازه وارد این فاز جدید شدیم...هی می شینم فکر می کنم این رابطه اونقدری هم هیجان انگیز نبود که وارد این فاز بشه...فکر می کنم به همش بزنم...بعد فکر می کنم نه بابا، تا حالا که همه چی خوب بود...بعد خودم رو می ذارم جای اون، می شینم تحلیل می کنم که آیا اون احساسش چیه؟! بعد صد درجه بدتر پیچیده می شه...بعد فکر می کنم اصلا نمی دونم چیکار کنم با این رابطه؟! برم طرف رو بُکشم و خودم رو راحت کنم...بعدش هم فرار کنم برم خارج و یک عمر مثل این بی خانمان ها، روزها پیاده گز کنم و شب ها کنار خیابون بخوابم و صبحا از سکه هایی که برام انداختن برم نون ساندویچ با کاهو بگیرم و همچنان گیاهخوار بمونم...
ا
ولی نه...مسئله دور شدن نیست خیلی...وقتی که پر.یودم بیشتر دوست دارم درخت باشم...مثل همین درخت بلندی که از پنجره ی اتاقم پیداست توی یه باغ کوچیک...یا یه گلی وسط یه بلوار که دورش هم زنجیر کشیدن و کنارش هم یه تابلو زدن که گل ها رو نکنید و هر صبح و عصر هم شیر آب وسط باغچه رو باز می کنن و آب بدن بهمون...نه...نه...اصلا دوست ندارم موجود زنده باشم...دوست دارم یه سنگ ریزه باشم...توی کویر...یا یه تیکه کاغذ تو خیابون که هی باد می زندش اینور اونور... یا آجر یه ساختمون...سیم تلفن...پرز قالی...هرچی...
ا
من درد پر.یود نمی دونم یعنی چی...یه دل درد ساده خیلی چیزی نیست که توی بوق و کرنا بکنمش...اون هم یکی در میون می یاد و می ره...کمر درد و سر درد و پا درد و نمی دونم کجای دیگه درد رو نداشتم هیچ وقت...ولی باعث نمی شه اداش رو هم در نیارم...اصلا خیلی دوست دارم دراز بکشم یکجوری که انگار همه ی استخون هام داره از درد تیر می کشه...و مادرم رو صدا کنم و بیاد هی پشت من رو بماله...
ا
استرس رو جا انداختم...استرس هم دارم وقت پر.یود...استرس اینکه تابلو بازی دربیارم...اینکه لو برم...نه که برام مهم باشه...حالا پر.یودم، خب پر.یودم...می بینید که مقاله هم می نویسم درباره ش...ولی یک حس بدی دارم از این لو رفتن...قبلا ها خیلی زیاد گریه می کردم...یعنی به هر بهانه ای...کلیدم که گم شده بود...مانتوم که چروک بود...کاغذی که شماره ی بیخودی توش نوشته بودم و پاره شده بود...برای هرکدوم کلی گریه می کردم...حالا گریه نمی کنم خیلی ولی استرسش مونده هنوز... خیلی می ترسم که یکدفعه یکجایی که نباید، یک نفر چیزی بگه و من یکدفعه بزنم زیر گریه...جلوی یک نفر که دوست ندارم یا برای چیزی که مسخره ست...بعد این کلی دست پاچه م می کنه...بعد همین دست پاچگی اصلا لوم می ده اغلب...اینکه بیخودی سعی می کنم طبیعی باشم که بدتر غیر طبیعی می شه...اصلا همینه...از این حالت احمقانه ست که پیدا می کنم وقت لو رفتن...از همین بدم می یاد و همیشه هم پیش می یاد...
ا
می بینید؟ پر.یود یک بخش خیلی کوچیکی جسمیه. در واقع همش روانیه. مثلا شمای مرد چه می دونید از پر.یود جز دل درد و کمر دردش و کمی بالا پایین شدن هورمون ها و در اثرش کمی شاید لوس یا عصبی شدن...حالا بعضی هاتون با زن های زیادی بودید. چه فرقی کرده؟ چه چیز بیشتری یاد گرفتید؟ چه می دونید یک زنی که کنار شما نشسته و پر.یوده توی فکرش شاید داره نقشه ی قتل شما رو می کشه...شما چه می دونید چقدر می تونه خطرناک باشه...اصلا شاید توی فکرش باشه بمب ببنده به خودش و کل اونجایی که هستید رو تا شعاع پونصد متری بفرسته روی هوا...بله...پر.یود یک همچین مقوله ی جدی هست...برای این نیست که بشینید توی جمع دوستانه و ازش بگید و بخندید و احساس روشنفکری کنید...
ا
طولانی شد...از دستم در رفت...پر.یودم خب...گیر ندید !
ا