صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
امضا کنید
نامه های فرزاد کمانگر
برای او که یک ملت بود; فرزاد، علی، فرهاد
صدای فرزاد کمانگر: نامه، شعر، شلاق، شکنجه
حالمان خوب نیست، شما چطورید؟
دوستان
نوشته های پیشین
شنبه، 2 آبانماه 1388
ا
یک روزی همه رو می نویسم...همه ی ماجرای اون شب رو...از پیاده روی و هواخوری و مستی که به کجا می رسه...تا تاریکی و زمین سفت و پرده های شکسته... یک روزی می نویسم...از بوی عطر و عرق و گرما توی یک شب سرد...خونه ی قدیمی و خالی...پله های بلند...اتاق دلگیر با سقف کوتاه...و موزیک عالی...
ا
یک روزی می نویسم از همه...از ترس...از تماس دست ها...از به هم پیچیدن ها...از حرف ها و آه ها و جان ها...از درد...از نبرد تن ها...از شرم...و از خوشی و لذت...و لذت... یک روزی می نویسم...که چقدر بدنم تشنه بود...و چقدر دست هام دیوانه ی لمس کردن...و چقدر گیچ بودم از فضا...از تاریکی...مستی...آغوش های تنگ...از بوی مرد...
ا
از سنت شکنی ها...از دلهره ی بعد...از بی تابی...بیخوابی دم صبح...خواستن دوباره و نخواستن...از نیاز...از هوس...از بدن مرد...از دست هاش...از نوازشش...طعم دهانش...موهاش...خیسی گردنش از عرق...از تنگ تنگ تنگ فشارش...از زیباییش...
ا
یک روزی همه رو می نویسم...همه ی ماجرای اون شب رو...یک روزی...
ا
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت